تبليغاتX
music

نغمه های تنهایی شقایق
نغمه های تنهایی شقایق
تمام زندگی را از دریا بیاموز زیرا برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد
اي عزيز رفته از دست... یکشنبه دوم تیر 1387 14:49

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغ هم گریه می کرد

قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد

ای تو یارم، روزگارم، گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم، از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود...

      

                   

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد... شنبه هفتم اردیبهشت 1387 22:4

بدون اينكه من بخوام....

يه روز بدون اينكه من بخوام شروعش كردي.گفتي دنيا رو به پام ميريزي،هيچ كس رو مثل من دوست نداري.مي گفتي بيا يه عشق پاك رو شروع كنيم.

هميشه حرف مي زدي حرف هايي كه من هيچ چيزش را نمي فهميدم.من اصلا دوستت نداشتم.

شب ها زمزمه هاي عاشقانه ات را گوش مي كردم و روزها به خاطرش گريه ميكردم.

اين كه چقدر سنگ دلم واين همه عشق تو رو بي جواب مي گذارم.

هميشه منتظ بودي بگم دوستت دارم ...و من فقط برابر تمناي تو سكوت مي كردم.

رفتي سفر.... قرار بود چند روزه برگردي. وقتي چند روز شد يك هفته تازه ديدم طافتم تموم شده،

انگار تموم آدم ها برام تو شدن.نفهميدم چرا تنهام گذاشتي، شايد مي خواستي تنبيهم كني وشايدم امتحان!

هرچه بود بدون تو خيلي سخت گذشت. شب ها و روزها دنبال عادت حرف هات بودم . به تحليل مي رفتم و با هر تلنگر اشكم سرازير مي شد ، كارم شد مرور خاطرات توو تكرار حرف هات. شب ها به آسمان نگاه مي كردم و ستاره اي
 كه تو براي عشقمون انتخاب كرده بودي رو دنبال مي كردم ، ستاره ي پر نور زندگي ما كه تو به من بخشيده بودي.....ديگه احساس پوچي مي كردم و مي خواستم خودم رو از اين زندگي بدون تو خلاص كنم. مني كه خودم رو سنگ دل ترين آدم مي دونستم حالا عاشق تو بودم .

چقدر اون روزها اشتباه كردم و تو رو تنها گذاشتم . حالا خودم درد تنهايي يك عاشق رو مي فهميدم . .......

بالاخره آمدي.... سفر چند ماهه تموم شد ودنيام تغيير كرد. حالا ديگه تو اون عاشق نبودي و تو نگاهت هيچ جيز نبود. چشم ها ودست هايت سرد و يخ بودن ، جامون عوض شده بود و حالا تو از من عاشق بيزار بودي.

فكر كردم اگه بهت بگم دوست دارم شايد اوضاع عوض بشه. آخه تو هميشه آرزو داشتي ابن جمله رو از دهان من بشنوي . اما وقتي با تمام احساسم بعد ار تعريف شب ها و روزهاي تنهايي بهت گفتم دوستت دارم چنان سرد نگاهم كردي
كه دلم لرزيد. گفتي دوست داشتن تو ديگه به درد من نمي خوره وبرام مهم نيست. شكستم ...

آرزوها دست از سرم بر نمي داشتن ، فقط مي خواستم يه بار ريگه با صداي گرم منو خطاب كني و كاش فقط يه بار ديگه بگي دوستم داري.....

دوباره رفتي سفر اين بار بدون بازگشت و براي هميشه.

يه روز بدون اينكه من بخوام شروع كردي و حالا باز بدون اين كه من بخوام تمومش مي كني.

حالا ديگه ستاره عشق ما كم نور ترين ستاره آسمان هاست.......

 

                    

                     

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

من هوای گریه کردن تو صدای گریه من پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 22:43

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين ميکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه، اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ اين دل ِ تنهای ِ غمگين ميکنم.

 

 من می پذيرم رفته ای،

و بر نمی گردی همين!

خود را برای ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

 

 کم کم ز يادم می روی،

اين روزگار و رسم اوست!

اين جمله را با تلخی اش

صد بار تضمين ميکنم.

            

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

روزهاي تنهايي سخت نيست ...سرده . . . جمعه چهاردهم دی 1386 21:16

مشتاق تر از ديروز . .                                                      .

 

نمي دانم چند سال پيش بود ....

من بودم و تنهايي              خيابان و ازدحام مردم

 

تنها و خرسند از اين تنهايي

 

تو آمدي با آن اسب سياه آهنينت

 

         نگاه كردي و دل نبستم

 

دام انداختي اما گريختم

                                           وباز فردا تكرار قصه امروز

وآنچه نبايد !!

                          دل بستن

اما نه با نگاه اول

                                          با تداوم نگاه در روزهاي بعد

 

مي خواستمت ...اما نه !!             محتاج بودم به خواستنت

 

مشتاق به ديدنت                           و معتاد به طنين نفس هايت

 

             و حالا مي خواهمت هنوز

 

مشتاق تر از ديروز . . .

                                  

                           

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

ديروز بهار بود همان روزي كه تو رفتي ....اما زمستونم بود ....زمستون آرزوهاي بر باد رفتم.... سه شنبه هشتم آبان 1386 22:4

به تو می اندیشم

نه به ابر...

نه به اب...

نه به برگ...

نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر,
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
همه را می شنوم,می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی,
تک وتنهابه تو می اندیشم!
همه وقت,
همه جا,
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!
توبدان این را
تنها تو بدان
تو بیا,
توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو,به جای همه ی گل ها بخند!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
پاسخ چلچله هارا توبگو!
قصه ی ابرها را تو بخوان!
تو بمان با من,تنها تو بمان!
در دل ساغرهستی تو بجوش!

من,همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !!

 

        TinyPic image

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

زود زود از تو دلم تنگ است . . . سه شنبه هفدهم مهر 1386 20:38

گرچه با من مي نشيني

 

       دير دير 

اما. . .

               زود زود

 

از تو دلم تنگ است

     زود زود

 

         از انفجار بغض لبريزم

 

مثل يك عصر غبار و مه

 

                        غم انگيزم

عصر باران و عبور برگ

 

كوچه هاي خلوت و خاكي

 

                         در هواي چشمهاي تو

                        من ز چشم آه مي ريزم. . .   

     TinyPic image

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

نشانه ها و معجزات........ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 10:31

چه می بینید ؟  چه می شنوید ؟  چه احساس می کنید؟

 

وقتی سوزان شنید که در هر دو دانشگاه هاروارد و براون قبول شده برای گزینش بهتر ، از پدرش کمک خواست ، پدر اظهار داشت هر دو دانشگاه عالی است ولی خودت باید تصمیم بگیری.

درهمین لحظه زنگ در خانه به صدا در آمد ، کسی در آستانه در ایستاده بود که می گفت گم شده است و برای راهنمایی آمده بود .

او گرمکنی بر تن داشت که روی آن با خط درشت و به رنگ زرشکی نوشته شده بود: ((هاروارد)).

 

ممکن است در زندگی ما به این  نشانه ها برخورد کرده باشیم ولی توجهی نکرده ایم.

 

آیا این نشانه ها اتفاقی هستند ؟

 

Sagittarius

 

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تقديم به . . . شنبه هفدهم شهریور 1386 18:10
تحقق بخشيدن به افسانه شخصي يگانه وظيفه آدميان است

همه چيز تنها يك چيز است. و هنگامي كه آرزوي چيزي را داري سراسر كيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي.

centeur

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

تولدم مبارک ...... ای کاش من به جای تو میرفتم ..... جمعه نهم شهریور 1386 22:7

تولدم مبارک

فاتح شدم...

 

خود را به ثبت رساندم...

 

خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم...

 

و هستيم به يك شماره مشخص شد

 

پس زنده باد هزار

 

صادره از  دشت شقايق ها

                                            "فروغ"

 

  TinyPic image


  كاش ميشد من به جاي تو ميرفتم ...

 وقتي تو نيستي رنگ دريا را دوست ندارم ...شب به پايان ميرسد ، شب را نيز دوست ندارم

از لابه لاي مريم هاي خفته با فانوسي كم سو راهي به سويت مي جويم و تو نيستي

نيستي كه ببيني چقدر آسمان امشب زيباتر است ..اما اين آسمان را نيز دوست ندارم ..

روزهاست كه ار قاصدك خوش خبرم بي خبرم . شايد اينبار او مرا دوست نداشت ..شايد اينبار
باري فزون تر در پيش داشت واي كاش در لحظه ي سنگين وداع چشمهايش را به زمين ميدوخت
تا نمي توانستم از نگاهش تنديسي سازم از جنس پروانه هاي دشت خاطره .

عقربه هاي زمان به كندي مي گذرند شايد مي خواهند فرصتم را دوچندان كنند اما ياسمن ها نيز اين
را مي دانند كه كاري از دست من ساخته نيست و تنها در كنج خلوت اين اتاق من ماندم و تجسم يك رويا و اشك هاي التماس ، من ماندم و دست هايي به سوي آسمان بي كران هستي ، صدايش ميكنم و صدايي نمي شنوم ، كلامش را مي خوانم و خوانده نمي شوم ...به خاك مي افتم و اعتنايي نمي بينم ، اما اين بار قسمت مي دهم به پاكي و قداست فرشتگانت ، اگر گاهي آني نبودم كه مي خواستي دريايي از ندامت و حسرتم را بپذير .

لحظات در گدرند و از آن ها چيزي نمي ماند جز لحظه هاي خاموش بيداري . بازهم بهاري ديگر
در راه هست ، مي گويند بهار فصل زيبايي هاست اما تو خودت خوب ميداني كه بهار من هيچ گاه باز نخواهد گشت .

بغض عجيبي در گلويم بهانه تو را مي گيرد ، هر دم با قطره هاي گرم مرا ميسوزاند ، شكايت ها در نهان دارد و مي داند كه اگر لب گشايد از من چيزي باقي نخواهد ماند تا به نجواي شبانه اش تسلي بخشم ، آرامش كنم و قاب عكس خالي كنار پنجره را برايش با تصوري خيالي مزين كنم .

گاهي وقتها قلب زمانه از سنگ مي شود و اينگونه سرنوشت ردپايي عميق بر پيشاني آنهايي كه ماندند و سعادت نداشتند نقش مي زند .

 

              TinyPic image

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

پائلو كوئلیو... شنبه بیستم مرداد 1386 13:2
تنها هنگامی معجزه زندگی را به راستی درك می كنیم كه بگذاریم نا منتظره رخ دهد.

خداوند هر روز همراه با خورشید لحظه ای را به ما می بخشد كه در آن می توانیم هر آنچه را كه ما را ناشاد می كند دگرگون كنیم.هر روز می كوشیم وانمود كنیم كه این لحظه وجود ندارد . وانمود می كنیم كه این لحظه را نمی فهمیم كه وجود ندارد كه امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود.اما هر كس به روز خود توجه كند آن لحظه جادویی را كشف می كند. این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد كه بامدادان كلیدی را در قفل در می چر خانیم. در لحظه سكوت بعد از شام در هزارو یك چیزی كه مشابه می نمایند.این لحظه وجود دارد-لحظه ای كه در آن همه توان ستارگان به ما می رسد و می كذارد معجزه كنیم.

خوشبختی یك بركت است-اما معمولا یك فتح است. لحظه جادویی روز یاریمان می كند تا دگرگون شویم وادارمان می كند به جست و جو ی رویاهامان برویم. رنج خواهیم برد .لحظه های دشواری خواهیم داشت. ما یوس می شویم-اما همه اینها گذرایند و اثری بر جا نمی گذارند.و در آینه می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم .

بدبخت كسی است كه می ترسد خطر كند. چون شاید او همچون كسی كه رویایی برای دنبال كردن دارد با نومیدی و یاس و رنج روبرو نشود.اما هنگانی كه به گذشته می نگرد-چرا كه ما همواره به گذشته می نگریم-آوای قلبش را می شنود كه:با معجزاتی كه خدا در هروز تو كاشته بود چه كردی؟ با استعداد هایی كه پروردگارت به تو سپرده بود چه كردی؟در گودالی دفنشان كردی چون می ترسیدی از دست شان بدهی. پس میراث تو این است:یقین كه زندگیت را به هدر داده ای.

بد بخت كسی است كه این واژه ها را بشنود .چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد اما لحظه های جادویی زندگی گذشته اند.

پائلو كوئلیو

Centaur

نوشته شده توسط شقایق | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: شقایق & Designer: Hessam Sedaghati

music

explorer blog

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران